سفارش تبلیغ
سرور مجازی ‌هاست ایران

||*^ــــ^*|| diafeh ||*^ــــ^ *||

یچیزایی مدتیه تو ذهنم مونده ... درست ندونستم ک نگم ... 

اول از همه این ک من با احترام کامل حرفم رو میزنم ... امیدوارم ک شعور خواننده در حدی باشه ک احترام رو با بی احترامی جواب نده 

مشکل از اونجایی شروع شد ک ما اسم هر توهین و بی احترامیمون رو گذاشتیم امر ب معروف ! نهی از منکر !!

ینی از یجایی ب بعد تو روی طرف مقابل خیره شدیم و گفتیم تو خری ! زیرا ک عقاید تو با ما نیست بلکه بر ماست ... دو نقطه خط صاف 

و چون تعدادمون بیشتر بود ب خودمون این حق و اجازه رو دادیم ک طرف مقابل رو از بینمون حذف کنیم و مسدود کنیم و فیلتر و چند سال بعد بلاک و ریپورت و همینطور ادامه دادیم تا فکرمون همیشه همون فکر اولی بمونه 

مشکل اونجایی تشدید شد ک بجای کتاب خوندن و تحقیق کردن و بحث منطقی با مخالفمون، عین یسری پیرزن دور هم جمع شدیم و حرفای یکجور زدیم و همدیگه رو تایید کردیم ... مشکل اونجایی ادامه پیدا کرد ک ما حق فکر کردن رو از خودمون گرفتیم ، سرمون تو رو برف فرو کردیم ، ما چشم بستیم و گوش گرفتیم و دهان باز کردیم ...

اونجایی ک منبع اطلاعاتمون رو محدود کردیم ب صفحاتِ مجازیِ بی پایه و اساس ک یک گروه خاص نویسنده و بازدید کننده داشت... اونجایی ک ترجیح دادیم بجای نقد شنیدن فقط تایید بشنویم و اینطوری خودمون جلوی پیشرفت فکریمون رو بگیریم ...

و مشکل بعدی این ک ما بلد نیستیم ب فکر هم احترام بذاریم ... ما کسی ک مثلمون فکر نمیکنه رو از بین خودمون میرونیم ... ما از آزاد اندیشی و روشن فکری فقط عینکشو داریم !ما هنوز یاد نگرفتیم کسی ک نگاهش با ما فرق داره نجس نیست ... یاد نگرفتیم اگه کسی خودش و قدرت مغزش رو از موجودات ناشناخته قوی تر میدونست ، ازدواج باهاش وبا نمیاره ک بگیم حرومه ! 

ما هنوز یاد نگرفتیم میتونیم نگاهی ک ب یک انسانِ محترمِ پیشونی کبود داریم ، ب یک انسانِ محترمِ دیگه با تتویِ اسکلت هم داشته باشیم ...

من ی سوال از همه اون کسایی ک این چیزارو یاد نگرفتن دارم ... این سوالو اول از خودم هم پرسیدم : نگاه ما ب ی آدم چاق چیه ؟ ما صرفا بدلیل چاق بودن کسی رو از جمعمون بیرون میکنیم ؟ 

ما یاد گرفتیم ک ی آدم میتونه بلند یا کوتاه ، چاق یا لاغر ، سفید یا سیاه باشه ... میتونه موهای بِلُند داشته باشه یا قهوه ای... برای ما فرق نمیکنه هم سفره ایمون چشمای قهوه ای داشته باشه یا آبی ... ولی هنوز با این مسئله کنار نیومدیم ک فکر آدمها هم مثل ظاهرشون متفاوته و این اصلا چیز بدی نیست ... ما ب جرات میگیم چشم آبی قشنگه ولی من دوس ندارم ... و از گفتنش خجالت نمیکشیم و توهینی هم نمیکنیم ... ولی بلد نیستیم همونقدر محترمانه بگیم دین نداره . من دارم ... نمیفهمیم ک اعتقادات هرکس مخصوص خودشه ... ما ب زبون میگیم هر کسیو تو قبر خودش میزارن .... ولی اگه کسی تو خیابون روسری سر نکنه و لباس بلند نپوشه چپ چپ نگاهش میکنیم ، مچ دستشو فشار میدیم و مجبورش میکنیم امضا کنه ... امضای این ک خودش نباشه ... امضای این ک متفاوت فکر نکنه ... امضای این ک ابروها و چونه ش رو بپوشونه و قبول کنه ک : از چشم مرد اشعه ای صاتع میشه ک اگه ب پوست زن بخوره جرقه ایجاد میشه .

.

.

RJM 

96/4/30 

 


نوشته شده در جمعه 96/4/30ساعت 4:57 عصر توسط diafeh نظرات ( ) |

[نوشته ی رمز دار]  


نوشته شده در سه شنبه 96/3/9ساعت 9:28 عصر توسط diafeh نظرات ( ) |

[نوشته ی رمز دار]  


نوشته شده در شنبه 95/2/18ساعت 3:36 عصر توسط diafeh نظرات ( ) |

گاه یک رویا برای سازنده اش آنقدر طولانی میشود ک حتی خودش هم ب آن شک کند 

یعنی خود سازنده این آسمان خراش بلند و صد البته سست می آید و در دلش میگوید خب !

ادعای نشدن کاری را داشتم ک خدا زد پس کله و گفت : بفرما! ادعایت را با تمام مخلفات در جای خالی قلبت بچپان !

بعد میگوید ک اگر این بار ادعای شدنم را خدا بکوبد در فرق سرمان و کف دستمان را هم بگذارد رویش و بگوید نوش جان ! 
آن وقت چه ؟! 

اینجاست ک سازنده تصمیم میگیرد برای مدتی از ادامه ساختن این اسمان خراش دست بکشد و ببیند که چه ساخته و چه قرار است بسازد ..! بعد دست به کمر می ایستد و با افتخار به شاهکار ساخته شده نگاه میکند ... البته اصلا و به هیچ عنوان فکر نکنید که بعد از چند روز دست از کمر می افتد و دور از جان و بلا ب جان کافر ابرو ها از آن حالت جذبه اصلا بالا نمیرود !

بعد یک روز این سازنده میفهمد برج را اشتباه ساخته و دقیقا برج تبدیل شده به سد ! خدا را شکر که این سازنده کاملا فهیم بی ادعا متوجه شد که به جای برج سد ساخته ... حالا بیا و خراب کن . شریک التماس می کند ک نزن ! صاحب زمین بقلی دست ب دامن میشود ک آآآآآآآآآآآقاااا ...! حالا بیا و توضیح بده که خواهر من ! برادر من ! برج نیست ... سد است . سد !

بعد می آید که خراب کند دوباره دست به کمر و با همان ادعا و افتخار و جذبه قبلی می ایستد و می گوید ک بعله ! کاری ندارد ! کلنگ منطق را میگذارد زیر آسمان خراش و یکباره میزند خورد و خمیر میکند و  کاملا راضی برمیگردد به زندگی قبل از ساخت و ساز !

ب خیالش خوش و خرم !

دوباره یک روز که میگذرد خدا باز هم میزند پس کله سازنده سابق و می گوید ادعای منطق کردی ؟! حالا بنشین و گریه کن ...

The rest of the text wasn"t found :)

 

خدا را شکر که دوست سازندهء ما همه نشد ! وگرنه همه هی ادعا میکردیم و همه همه را تایید میکردیم و خدا چقدر کار داشت تا بزند پس کله همه !! اصلا خدارا شکر همه ما نویسنده اینها نشدیم ! چون خدا همین جا ایستاده تا مدادم را بگذارم زمین و بزند پس کله ام که ادعای نویسندگی داری ؟! ولیئَت را به جانت بیندازم که درس بخوانی یا نمره امتحان فردایت درس ابرتی شود برای تمامی خوانندگان ؟؟ و باز هم بزند پس کله که نویسنده جان ..دلبندم... عبرت با ع نوشته میشود جانم!

+ چرت نوشت :)

+ هر چی تو دلتون دارین میگین خودتون نیستین : دی 

+ نویسنده های پارسی ببخشید (آیکون سر خاروندن )


نوشته شده در جمعه 95/1/27ساعت 9:56 عصر توسط diafeh نظرات ( ) |

سالهایی ک گذشت ...بار ها مینشستم و برنامه میریختم و رویا میبافتم و قصه میساختم که اگر روزی یک دختر نوجوان شانزده ساله شدم ، باشم همان دخترِ زیبایِ ساده ...«با موهای بلند »! 
بار ها مینشستم و رویا میبافتم که اگر یک دختر شانزده ساله شدم موهایم را هرگز کوتاه نکنم ... 
دختری کوچک و ریزه میزه .... با موهایی ب بلندی کوه ! ب وسعت دشت ! ب زیبایی دریا ...! 
.
رویا میبافتم ک موهایم همیشه باز باشد ... بازِ باز ‌...
رها کنم اطرافم و زیباییم را ب رخ طبیعت بکشم ... ناز کنم و موهای بلندم را نشان طبیعت دهم ... 
روز ها بار ها شانه کنم و شب ها با همان موها برای پدرم شِکوه بیایم و ناز کنم و کنار پدرم بنشینم و ...
بشوم همان دختر هشت ساله منتها« با موهای بلند »! 
صبح ها بیدار شوم و دقایقی فقط با موهایم بازی کنم .... دستم را میان موهایم فرو کنم و تا پایین بیاورم و ب همان زبان کودکانه میگفتم ک بگذار دستانم هم ب موهایم حسادت کنند ...
درس ک میخوانم اطرافم پرِ مو باشد ... موهای بلند .... 
گاهی شلخته بشوم و بخندم و بچرخم و بازی کنم و...
گاهی هم آنرا ببندم و زود باز کنم و ب دخترانکی هایم ادامه دهم ! 
بار ها رویا میبافتم و قصه میساختم که شال های بلند و بزرگ بگذارم تا بهانه ی چشم های هیز هر پسر نشوم ... ساعت ها به این فکر میکردم که آن موهای بلند را چگونه پنهان کنم و ... 
به خودم قول داده بودم که هزار رنگ و شکل کش موها و گل سر ها و تل های رنگی رنگی و شاد و دخترانه بگیرم و هر بار و هر روز یکی از آنها را بزنم و اشوه بیایم و نشان پدرم بدهم تا بفهمد دختر شانزده ساله اش چقدر موهای زیبایی دارد و باز هم با همان لبخند دوست داشتنی اش همراهی ام کند ...
.
و امروز ...!
منِ شانزده ساله !
تمام رویا های بافته شده را شکافتم و قصه های ساخته شده را خراب کردم ...
امروز
منِ شانزده ساله 
موهایی ک تازه داشت ب سر حد بلندی میرسید 
کوتاهِ کوتاه 
کوتاهِ کوتاهِ کوتاه کردم تا فقط فرار کنم 
ازین بی حوصلگی 
ازین خستگی 
ازین تنهایی
شاید فرار، شاید چاره،شاید از سرِ
از سرِ جایی ک اسم ندارد 
از سر هیچ و همه 
جایی ک نه میبینی و نه نمیبینی ... نه میشنوی و نه نمیشنوی ... نه زنده ای نه میمیری...
از سرِ ندانستنِ دنیای مبهمِ اطراف
از سر دنیایی ک اسم ندارد ...حالی ک وصف ندارد .... 
از سر قرار گرفتن در مبهم ترین مبهم ... 
هیچ ترین هیچ 
قرار گرفتن در دنیایی که با هیچ زبانی و هیچ داستانی نمیتوانی برای کسی توصیفش کنی ...جایی ک نه غمگینی و نه شاد و نه بی حس ! 
کوتاه کردم ! 
تمام رویا هایم را کوتاه کردم 
.
و این یعنی ...
منِ شانزده ساله 
در حال فرو رفتن در عمق هیچ هستم ...پایین ترین و عمیق ترین نقطه ی هیچ ... 
ومن هر لحظه ... در این فشار .‌‌‌.. در این ابهام ... در این تنهایی ... در این سردر گمی ... بیشتر له میشوم ... 
منِ شانزده ساله 
ازین بی پایانی ... له میشوم  !
و در این فشار تنها چیزی ک زورم ب آن میرسد 
موهایم است و تمام رویا های دخترانه ام ... 
Rjm
______________________
+ با این ک ارزش کپی نداره ! ولی اگر یک بد سلیقه خوشش اومد حتما با ذکر آدرس :) 
+ با احساس نوشته شد ... پس نظر *یسریا* برام اهمیتی نداره ...اگه خندیدن بهشون حالتونو خوب میکنه بخندید :) بیشتر بخندید :) 

نوشته شده در دوشنبه 94/12/17ساعت 6:0 عصر توسط diafeh نظرات ( ) |

   1   2   3   4   5      >
Design By : Pars Skin