سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

||*^ــــ^*|| diafeh ||*^ــــ^ *||

تجسم بلدی ؟

تجسم کن ...

تجسم کن وسط ی میدون وایسادی ... از یه طرف یه تانک میاد و سعی داره هر چیزی ک جلوی راهشه له کنه و رد شه ... و یه نفر با یه شمشیر سعی در مهار کردنش داره ... یه طرفِ دیگه ی میدون یه نفر خیلی راحت خوابیده و سر و صداها ب هیچ عنوان احوال آرومشو از بین نمیبره ... چند نفر با لباسای ورزشی دور میدون میدوَن و مسابقه میدن ... یک نفر هم وایساده و بدون توجه به هیچ چیز تیر هوایی میزنه ... اون ساکتِ .. اطراف پرِ سر و صدا ... یهو ی ساختمون منفجر میشه و اون کسی ک خواب بود فقط پهلو ب پهلو میشه ... چند تا دختر با لباس مدرسه میان و خیلی آروم بدون این ک نگاهتم کنن از کنارت رد میشن و باهم آروم صحبت میکنن ... یه هواپیمای جنگی هم این میون میاد از بالای سرت رد میشه و یه بمب میندازه ... یه طرف میدون کامل تو دود گم میشه ... بعد از یک دقیقه همه چی مث قبل میشه با این تفاوت ک افراد بیشتری وارد میشن ... یه نفر با کت و شلوار داره بستنی میلیسه و با تلفن حرف میزنه ... یکی هم خیلی عادی داره گدایی میکنه ... یه نفر نگرانه و از همه هی سوال میپرسه... توجه کن این میون نقشی نداری! .. یه لحظه ب زیر پات نگاه میکنی میبینی ی مار داره رد میشه ... و چند ثانیه بعد تعداد بیشتری ..تموم میشه آسیبی ب کسی نمیرسونن ... چند تا پرنده از بالای سرت رد میشن ... بعد دوباره افراد بیشتری وارد میدون میشن ... تو خسته میشی میشینی رو زمین و ب آشفته بازار اطرافت نگاه میکنی... چند نفر ک مث دوست باهم اومدن تو میدون رو ب روی هم میشینن و شروع میکنن تیر زدن و جنگ ... یکی میاد ازت آدرس بپرسه و ب محض این ک میخای ب کاغذش نگاه کنی یه طرفو نگاه میکنه میره ... بی هیچ حرفی ... صدای پا میشنوی برمیگردی پشت سرت میبینی ی نفر داره ب ی افرادی تمرین ورزشی میده ... شلوغی و صدا و افرادِ بیشتر ... 

دور خودت میچرخی ... میچرخی و نگاه میکنی ...

سرت گیج میده و میوفتی رو زمین ... 

_________________

 

تجسم کردی ؟

حال هوای این روزای ذهنمو فهمیدی؟؟ 

دعام کردی ؟ 

 

 

 

 

 

خدایا پناهم باش ... 

Rjm 

______________

 

نویسنده بدلیلِ حالِ بد کمی چرتو پرت نبشته است ...

پس بخوانید و دعا کنید و رد شوید...

« الهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم »


نوشته شده در پنج شنبه 94/11/1ساعت 6:49 عصر توسط diafeh نظرات ( ) |

[نوشته ی رمز دار] رمزو میدم !  


نوشته شده در دوشنبه 94/10/21ساعت 12:14 عصر توسط diafeh نظرات ( ) |

چهار رقم اول رمز سال تولدته ... دو رقم بعدی جمع روز و ماه تولدت ... خودتی شک نکن :-D  


نوشته شده در شنبه 94/10/19ساعت 9:21 عصر توسط diafeh نظرات ( ) |

نوشته ی کوتاهیه ... برا رمزم زیاد سخت نمیگیرم مث قبلی : دی ...  


نوشته شده در دوشنبه 94/4/22ساعت 12:35 عصر توسط diafeh نظرات ( ) |

پیرمردی که چشمانش را میبندد 

یعنی 

شاید 

جایی 

زمانی 

خیلی دور 

میان خاطراتی تلخ و شیرین زندگی میکند ...

.

پیرمردی که چشمانش را میبندد

یعنی 

میان چین و چروک های صورتش 

لبخندی گم شده است ...

.

پیر مردی که چشمانش را میبندد 

یعنی میان سفیدیِ موهایش 

دنیایی پر از زیبایی و زشتی 

در حال زنده شدن است ...

 

یعنی در میان چشم های بسته شده

چیزی 

جز سیاهی 

دیده میشود ...

شاید جوانی 

شاید طراوت ...

.

پیرمردی که چشمانش را میبندد 

در حال زندگی در گذشته ای 

شاید خیلی دور است ...

.

.

پیرمرد دنیایی دارد 

که ما نمی بینیم 

دنیایی 

خیلی زیبا تر از آنچه که 

اکنون ما و شما و حتی او ( ! )

در آن زندگی میکنیم ...

.

پیرمردی که چشمانش را میبندد ...

.

.

.

.

.

.

.

.

.

_ جایی میان چین و چروک سال های خیلی دور گیر کرده بود ..._ 

.

__________________________________

+ جمله ی آخر از من نیست ...

+ همیشه پیر مردا رو دوس داشتم و دارم ... بخاطرهمینم این متن برام ارزش داره : ) 

+ رمز نذاشتم ... ولی نظر بدین :) 


نوشته شده در دوشنبه 94/4/1ساعت 4:32 عصر توسط diafeh نظرات ( ) |

<      1   2   3   4   5      >
Design By : Pars Skin