سفارش تبلیغ
کمک به محرومان
کمک به محرومان

||*^ــــ^*|| diafeh ||*^ــــ^ *||

بالاخره بعد از پنج ماه انتظار کشیدن رفتیم مسابقات تیمی علوم ( المپیاد ) . سعی می کنم به بهترین وجه اونو واستون شرح بدم :

ساعت 9:15 . بالاخره تونستم زنگ زبانو بپیچونم :) همه چادرا سرمون آماده واسه رفتن . فک می کردیم ما رو هم با همون پیکان قراضه ای که بقیه رو بردن ببرن ولی در کمال تعجب با یه L90 مواجه شدیم . قیافه هامون دیدنی بود شده بودیم اینژولی (O_O) تازه منم پر رو به خانوم راننده گفتم چرا الگانس نیاووردین ؟!!

خوب بعد از کلی سر در گمی تو خیابونا رسیدیم به مدرسه مورد نظر . البته با نیم ساعت تاخیر :( کلی منت شونو کشیدیم تا بزارن بریم سر امتحان ولی بالاخره رفتیم :)

برگه امتحانو گذاشتن جلومون کم مونده بود گریه کنیم ! آخه هیچی بلد نبودیم و میز بقلی مونو می دیدیم که دارن تند و تند حل می کنن :( از چهل تا سوال 10 تا شو ده بیست سی چهل ، 10 تاشو ده بیست سه پونزده بقیه شم ده بیست سه قل قلی کردیم . تازه آخرشم خوشحال بودیم که همه سوالا رو جواب دادیم :))))))

بعد از گند زدن تو این مورد نوبت آزمایشگاه شد . وقتی در آزمایشگاهو باز کردیم با یه سری مواد و وسایل رو به رو شدیم که حتا نمی تونستیم اسمشو از روش بخونیم چه برسه به اینکه بخوایم خواص و کاربردشو بدونیم !! تنها ماده ای که شناختیم کافور بود :)))))) بعد یه برگه بهمون دادن  که توش آزمایش های اجباری نوشته شده بود و ما تا حد سکته پیش رفتیم :)     این مورد رو هم ماست مالی کردیم و بعد موقع به مدرسه برگشتن .

تو ماشین برگه سوالا رو دادیم دست یکی از بچه ها گفتیم به هیچ عنوان معلم علوم نباید بفهمه که برگه دست توئه . اونم در کمال آرامش گفت باشه . زنگ آخر یکی از همکلاسیاش اومد پیشم و گفت از دهنش در رفته که برگه دست اونه و خانوم الآن تو دفتر نشسته داره صحیحش می کنه :(((((((( منم با یه سرعت شگفت انگیزی خودمو رسوندم خونه تا یه وقت معلم علومو نبینم ... دیگه اینکه فردا چی می شه و انجور چیزا رو خودتون تصور کنین :\


نوشته شده در پنج شنبه 92/11/24ساعت 1:24 عصر توسط diafeh نظرات ( ) |

Design By : Pars Skin