سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

||*^ــــ^*|| diafeh ||*^ــــ^ *||

گویند می روی از این دره...

دلتنگ می شوم برای چشمان درخشان و لبخند شیرینت

گویند می بری خورشید را با خودت

نورش چندی روشنگر مسیرمان بود

 

هیچ به فکر دره ای هستی که ترکش می کنی ؟

اوه ،این دره چه تنها و چه غمگین می شود ...

هیچ به قلب های اندوهگینی می اندیشی که می شکنی ؟

و رنجی که به قلبم می ریزی ،

 

بیا و کنارم بنشین ، اگر مرا دوست میداری

برای وداع با من شتاب مکن

اما به یاد داشته باش دره ی رود خانه ی سرخ

 کسی را که چنین صادقانه دوستت داشته ...


نوشته شده در شنبه 92/11/26ساعت 2:52 عصر توسط diafeh نظرات ( ) |

رمزش 4567 هستش  


نوشته شده در پنج شنبه 92/11/24ساعت 1:36 عصر توسط diafeh نظرات ( ) |

با سلام

کی می دونه دیافه ینی چی ؟ اسمم نیست

اگه می دونین تو بخش نظرات بزارین حتما جوابتونو می دم :)

 


نوشته شده در پنج شنبه 92/11/24ساعت 1:34 عصر توسط diafeh نظرات ( ) |

بالاخره بعد از پنج ماه انتظار کشیدن رفتیم مسابقات تیمی علوم ( المپیاد ) . سعی می کنم به بهترین وجه اونو واستون شرح بدم :

ساعت 9:15 . بالاخره تونستم زنگ زبانو بپیچونم :) همه چادرا سرمون آماده واسه رفتن . فک می کردیم ما رو هم با همون پیکان قراضه ای که بقیه رو بردن ببرن ولی در کمال تعجب با یه L90 مواجه شدیم . قیافه هامون دیدنی بود شده بودیم اینژولی (O_O) تازه منم پر رو به خانوم راننده گفتم چرا الگانس نیاووردین ؟!!

خوب بعد از کلی سر در گمی تو خیابونا رسیدیم به مدرسه مورد نظر . البته با نیم ساعت تاخیر :( کلی منت شونو کشیدیم تا بزارن بریم سر امتحان ولی بالاخره رفتیم :)

برگه امتحانو گذاشتن جلومون کم مونده بود گریه کنیم ! آخه هیچی بلد نبودیم و میز بقلی مونو می دیدیم که دارن تند و تند حل می کنن :( از چهل تا سوال 10 تا شو ده بیست سی چهل ، 10 تاشو ده بیست سه پونزده بقیه شم ده بیست سه قل قلی کردیم . تازه آخرشم خوشحال بودیم که همه سوالا رو جواب دادیم :))))))

بعد از گند زدن تو این مورد نوبت آزمایشگاه شد . وقتی در آزمایشگاهو باز کردیم با یه سری مواد و وسایل رو به رو شدیم که حتا نمی تونستیم اسمشو از روش بخونیم چه برسه به اینکه بخوایم خواص و کاربردشو بدونیم !! تنها ماده ای که شناختیم کافور بود :)))))) بعد یه برگه بهمون دادن  که توش آزمایش های اجباری نوشته شده بود و ما تا حد سکته پیش رفتیم :)     این مورد رو هم ماست مالی کردیم و بعد موقع به مدرسه برگشتن .

تو ماشین برگه سوالا رو دادیم دست یکی از بچه ها گفتیم به هیچ عنوان معلم علوم نباید بفهمه که برگه دست توئه . اونم در کمال آرامش گفت باشه . زنگ آخر یکی از همکلاسیاش اومد پیشم و گفت از دهنش در رفته که برگه دست اونه و خانوم الآن تو دفتر نشسته داره صحیحش می کنه :(((((((( منم با یه سرعت شگفت انگیزی خودمو رسوندم خونه تا یه وقت معلم علومو نبینم ... دیگه اینکه فردا چی می شه و انجور چیزا رو خودتون تصور کنین :\


نوشته شده در پنج شنبه 92/11/24ساعت 1:24 عصر توسط diafeh نظرات ( ) |

ساده می گویم خدایا دوستت دارم ...

 


به تو من خیره می گردم

به این جنگل ...به این برکه ...به خط نور...

به این دریا ... به قطره های آب ... به این افسون بی همتا ...

چه باید گفت ؟ کمک کن واژه ها را بر زبان آرم .

بگویم لحظه ای از تو ... از این زیبایی روشن ...

ازین مهتاب ...

بریزم با نسیم و گم شوم در شب ...

بخندم با تو لختی در کنار آب ...

زبانم گنگ و ذهنم کور ... تنم خسته دلم رنجور ...

تمام واژه ها قامت خمیده ... نا توان ... بی نور ...

پر از پیچیدگیست این ذهن نا هموار...

سکوت واژه ها در هم تنیده .مثل یک آوار ...

من از پیچیدگی ها سخت بیزارم ...

توبامن ساده می گویی و من هم ساده می گویم :

خدایا دوستت دارم


نوشته شده در یکشنبه 92/11/20ساعت 3:5 عصر توسط diafeh نظرات ( ) |

   1   2      >
Design By : Pars Skin